Sunday, December 2, 2007
نمي دانم اشكهايم چرا تمام نمي شود از لحظه خداحافظي در زير آن باران غم انگيز يك ريز مي ريزد.يكي يه كاري بكند دارم مي تركم.واقعا.واي چشمهايم.
هي مرد چه اشكي مي ريزم، فكر نمي كردم اين شغل جديد، دلقكي و ميگم اينقدر مشكل باشه.مي خواستم تو روش واستم بگم مباركه.منو خوب بازي داديد.به من خوب خنديديد و به مقصودتان رسيد.مي خواستم در چشمان زيبايش كه انگار انتهايش نا معلوم بود با چشمان پر از اشكم خيره شوم وبگويم براي خودم متاسفم.اي كاش لحظه از ذهنم بيرون مي رفتي اي شكنجه ي خوش سيرت من.
Subscribe to:
Posts (Atom)